تبليغاتX
admethod admethod admethod admethod admethod admethod > admethod admethod admethod admethod admethod admethod دریغ است ایران که ویران شود یاس شکسته
...ادبی شعر...
خدايا! می توان با يک زيرانداز ساده زير سقف آسمان خوابيد و دغدغه نداشت
 می توان شب به شب با نان خالی عشق ساخت و غمی به دل راه نداد
می توان لبخند ها راغنيمت شمرد و فقط در خلوت اشک ريخت
می توان بی هيچ غصه ای نفس کشيد و دلشوره ای نداشت و از اندوه و رنج، آه کشيد
خدايا! سوزش سرما هم بی معنا می شود اگر وجود آدم را از عشق و صفا گرم کنی
می توان ياسی چيد و می توان آن را به ديگران هديه داد و دل ها را با کينه غريبه ساخت  و بذر مهربانی پاشيد
می توان..... اگر تو بخواهی ، اگر تو کمک کنی
خدايا ! ناله هايم را بشنو و به خاطر بسپار. بشنو و به من بگو که پنجره های زندگی از کدامين سو به روی من گشوده شد که من در طول عمر کوتاه من،هرگز طلوع و غروب خورشيد را نديدم
خدايا! بسته دلی براِت می فرستم. وقتی آن را باز می کنی مواظب باش
 
چون قلب من شکستنی است  
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 21:8  توسط بهنام  | 

گر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
چرا غمگيني؟عاشق شدم!!!! آيا عشق شيرين است؟بله....شيرين تر از زندگي!!!! چرا تنهايي؟ويژگي عاشق هاست!!!! لذت تنهايي چيست؟فکر به او و خاطرات و!!!! چرا مي روي؟براي اينکه او رفت!!!! دلت کجاست؟پيش او!!!! قلبت کجاست؟او برده!!!! پس حتما بي رحم بوده؟نه...اصلا!!!! چرا؟چون باز هم او را مي پرستم

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
اي دوست دلت هميشه زندان من است آتشكده عشق تو از آن من است آن روز كه لحظه وداع من و توست آن شوم ترين لحظه پايان من است

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
وقتي که من دارم فكر مي كنم وتو داري فكر مي كني كه من دارم به چي فکر مي کنم دوست دارم که فکر کني که دارم به تو فکر مي کنم

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
بعضي ها وقتي كاري داشته باشند دوستت هستند بعضي ها وقتي گير مي كنند دوستت هستند بعضي ها نيستند و وقتي هم هستند بهتر است نباشند بعضي ها نيستند و اداي بودن در مي آورند بعضي ها در عين بودن هرگز نيستند بعضي هاي ديگر هم به طور كلي هستند ولي آدم نيستند آنهاي ديگري هم كه آدم هستند نيستند

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
کاري نکنيم که روزي حتي خودمان هم باور نکنيم که داريم دروغ مي گوييم آن هم به خودمان و کاري نکنيم که روزي به خدا هم دروغ بگوييم و اي کاش روزي مردم با صداقتي همچون صداقت چشمهاشان با هم سخن بگويند پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت اي واي من که قصه دل نا تمام ماند

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
اگر ان شب نگاهم نمي کردي اگر در ان شب تاريک بر اين تنهاتر از تنهايي چشمک نمي زدي اگر در اولين حرفم باورم نمي کردي اگر نمي ماندي و مي رفتي من ديگر اين که هستم نبودم

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
اي آفتاب خوبان، مي‏جوشد اندرونم يك ساعتم بگنجان در سايه عنايت غلام همت آن رند عاقبت سوزم كه در گدا صفتي كيمياگري داند

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي ، به خاطر بياور زيباترين صبحي که تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هست که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من.. گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
سكوتم را به باران هديه كردم/ تمام زندگي را گريه كردم/ نبودي در فراق شانه‌هايت / به هر خاكي رسيدم تكيه كردم
-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

دوستدار شما...  
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 19:31  توسط بهنام  | 

امروز، امروز است.
امروز صبح اگر از خواب بیدار شدی و دیدی ستاره ها در آسمان نمی تابند ، ناراحت نشو ،
حتما دارند با تو قایم باشک بازی می کنند، پس با آنها بازی کن.
اگر قبل از خواب آرزو کردی فردا باران ببارد، ولی نبارید،مطمئن باش الهه باران می خواهد
تو شکوه باران را باور کنی،پس باورش کن.
امروز امروز است.
امروز هر چه قدر بخندی و هر چه قدر عاشق باشی ، به ذخایر نفتی جهان آسیبی نمی رسد
،پس بخندو عاشق باش .
امروز هرچه قدر دلها را شاد کنی ، به قیمت بلیط اتوبوس اضافه نمی شود،پس شادی بخش باش.
امروز هر چه قدر نفس بکشی ، جهان با مشکل کمبود اکسیژن روبه رو نمی شود ، پس از
اعماق وجودت نفس بکش.
امروز امروز است .
امروز هر چه قدر آرزو کنی ، چشمه آرزوهایت خشک نمی شود، پس آرزو کن.
امروز هر چه قدر خدا را صدا کنی ، خسته نمی شوی ، پس صدایش کن.
او منتظر توست
او منتظر آرزوهایت ، خنده هایت ، گریه هایت ، آفرین گفتن هایت ، دل شاد کردن هایت، نفس
کشیدن هایت ، ستاره شمردن هایت، عاشق بودن هایت است.
امروز امروز است، امروز جاودانه است و امروز زیباترین روز دنیاست
امروز روز تو دوست خوب من است
شاد و پاینده باشی.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 0:21  توسط بهنام  | 

تکونم ندهيد , روياهايم فرار مي کنند . صدايم نکنيد , آرزوهايم مي ترسند . بيدارم نکنيد , هنوز قدري وقت هست ... قدري بيشتر مي شود خوابيد , قدري بيشتر مي شود بي خيال , اشک مستي ريخت . بيدارم نکنيد
بخوان , لالاييهايت را ادامه بده ... قصه اي نو بگو ... انگشتانت را بکش بر چشمان خيسم . پيشم بمان , آرامشت را مي خواهم , مي خواهم از تاريکي بگذرم , برق چشمانت لازمم مي شود
تو بگو: ميشه بدون عينک دودي هم تو خيابون قدم زد
من بگويم: پس چطوري اشکهايم رو ازت پنهان کنم ؟
تو بگو: پشت رز باغچه دلت
من بگويم: همه را چيدم و تقديمت کردم
تو بگو: اما دستانت به زور رهايشان کردند
من بگويم: خواستم خارش تو دستانم باقي بماند
تو بگو: پس خودت جايي براي گم شدن پيدا کن
من بگويم: آغوشت را پيدا کردم
تو بگو: ديگه نمي گذارم بروي
من بگويم: يادم باشد چترم را هم بردارم , ترديد بر سرم نبارد
لبانم تشنه است . حسرت ... مزه اي تلخ را به من عيدي داد . بر لبانم هوس بوسه چيني از غنچه هاي نشکفته , لانه کرده ... مينوشي ؟ به نيم نگاهت مي فروشمش . اصلا ... يک نگاه بده و همه را ببر
بوسه هاي گناه همانيست که ديگران نمي فهمند , تو مي نوشي و ديگران منع ميکنند و تو با
لذتي غريب ادامه مي دهي ... آسمان هم مست ما مي شود , مي دانم .. امشب نيز يادش مي رود ستاره هايش را پهن کند
در اين ظلمات شبانه من مي مانم و لالاييهاي چشمان براقت

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 14:38  توسط بهنام  | 

بانوي اين ترانه ها ، کاش بشه باز تو رو نوشت
که عالـمي داره نگات ، يه جائـيه مثل بهشت
...
دوبـاره آشـوبـه دلـم ، کـُلـي صدا تـو سرمه
کاش ميشد اين حس و نوشت ميون چند تا کلمه
دل هـمه تـرانـه هـا ابـري کـه نـه ، بارونـيه
يکي که شکل شاعراس ، اينجا هنوز زندونيه
اگه تـو بـرگردي بياي ، تـرانـه هـا جون ميگيرن
من ميرسم به آسمون ، سايه و زندون ميميرن
باز اگه تو بهانه شي ، همبازي ميشم با شبا
دس ميکشم رو تـن مـاه ، ميرم ملاقات خـدا
...
فرشته ها صف ميکشن شايد ببيننت يه بار
قسم به حالت نـگـات ، تـرانـه م و تنها نذار
بـانـوي مهتاب و غزل ، بانوي اين ترانه ها
خاطره هات و خط نزن ، نذا بميره اين صدا
وقتي نباشي به خدا ترانه ها در به درن
تو کوچه هاي دفـتـرم پنجره ها تيره ترن
کاش بشه باز تو رو نوشت ، اما نه شکل آرزو
کاش دوباره پيش چشام بشيني و بگي بگو
...
بانوي اين ترانه ها ، کاش بشه باز تو رو نوشت
که عالـمي داره نگات ، يه جائـيه مثل بهشت
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 4:0  توسط بهنام  | 

بین مـا هـنوز همون دو تا نگاه یخ زده س
تو دلامون هوا سرده ، اول روز سده س
سـرد و ساکتیم ولی هر دو هـلاک همدیگه
هـمیشه منتظریم کـه اون یـکی چیزی بگه
تا غـریبه ای میاد ، دلـهره ها جون میگیرن
نکنه چیزی بشه  ، آخ ، اونو از مـن نگیرن
به خـدا ، اگـه فقط یه بـار دیگه تنها بـشیم
این سکوت و میشکنم ، من میدونم ، مال همیم
امـا تـا غـریبـه ها گـم میشـن و مـیرن سفر
خیره میشیم به هم و فقط میگیم : خب ، چه خبر؟
انگـار عـادت شده کـه پـا بذاریم رو قولمون
چـشامون و هـم بذاریم ، زیـر لب بگیم بمون
باز دوباره سرد و مغـرور ، ساکت و بی اعتنا
عشق و پنهون می کنیم ، اگـه نذاریم زیر پا  !
امـا من دیگه بریده م ، آخـه بازیگـری سخته
به خودم میگم تبر باش ، این سکوتت یه درخته
میخوام امشب نورِ مهتاب شاهدِ من و تو باشه
مثه من نقـاب و بـردار ، بذا ابـرِ تـیـره واشه
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 1:33  توسط بهنام  | 

و
فریاد نزن
فریاد نزن ای عاشق
من صدایت را درون قلب خود می شنوم
درد را در چهره ی عاشق تو با ذهن خود می نگرم
فریاد نزن ای عاشق، فریاد نزن
بی سبب نیست چنین فریادم
بی گناه در دام عشق افتادم
چه درست و چه غلط
زندگی هم خودم و هم تو رو بر باد دادم
اگر احساسمو می فهمیدی
قلبتو دوباره می بخشیدی
لحظه ی پایان این دیدار رو
روز آغازی دگر می دیدی
اگه بیهوده نمی ترسیدم
عشقو اون جوری که هست می دیدم
شاید این لحظه ی غمگین وداع
قلبمو دوباره می بخشیدم
کاش از این عشق نمی ترسیدم
ما سزاواریم اگر گریانیم
این چنین خسته و سرگردانیم
ما که دانسته به دام عشق افتادیم
چرا از عاشقی رو گردانیم
وقتی پیمان دلو میبستیم
گفته بودیم فقط عاشق هستیم
ولی با عشق نگفتیم هرگز
از دو ایل نا برابر هستیم
از دو ایل نا برابر هستیم
نه گناه کاریم نه بی تقصیریم
منو تو بازیچه ی تقدیریم
هر دو در بیراهه ی بی رحم عشق
با دلو احساس خود درگیریم
بیشتر از همیشه دوست دارم
گر چه از عاشقی وعاشق شدن بی زارم
زیر آوار فرو ریخته ی عشق
از دلم چیزی نمانده که به تو بسپارم
تو که همدردی مرا یاری بده
به منه عاشق امیدواری بده
اگر عشق با ما سر یاری نداشت
تو به من قول وفا داری بده
تو به من قول وفا داری بده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 5:8  توسط بهنام  | 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی .
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.
@@@
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت باشد.
@@@
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
@@@
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
@@@
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی.
@@@
و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
@@@
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد .
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
@@@
امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد .
@@@
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است »
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
@@@
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
@@@
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 16:34  توسط بهنام  | 

چرا؟ واقعا چرا؟
بعضي از موقه ها بدون اينكه بخواي وارد يه قضيه ميشي كه اصلا بهت مربوط نيست .
بعضي وقتا اينقدر غرق ميشي كه ديگه به هيچ چيز توجه نمي كني. و هيچ كس واست اهميت نداره .
بعضي وقتا هم بهت توجه نمي شه.
بعضي وقتا اينقدر دلت ميگيره كه نمي دوني به كي پناه ببري .
بعضي وقتا يه حركت ، تمام شخصيتت را زير سوال ميبره . ديگه كسي توجه نمي كنه كه بابا حق با تو هستش .
چرا . آخه چرا ؟
هرچي مي خواي سرت به كار خودت باشه بازم نمي شه. هميشه يه چيزايي وجود داره كه همه بخوان بهت گير بدن .
هرچي مي خواي با زندگي بسازي اون سر ناسازگاري باهات ميگذاره .
خلاصه اينقدر اذيت مي شه كه شور و حال زندگي ديگه توي چشمات نمي ياد . انكار تمام غمهاي عالم مياد توي دلت .
چقدر بده كه به عقده اي بودن متهمت كنن و تو نتوني از خودت دفاع كني . حتي نتوني با چند قطره اشك خودت را خالي كني.
چرا بازم.... چرا ؟
مگه ميشه ....
مگه ميشه هر رفتاري باهات بشه اما تو نتوني كلامي حرف يزني. مگه ميشه به شعورت توهين كنن و تو سكوت كني.
شايدم بشه .....
حتما من بلد نيستم. حتما من نمي فهمم.
پس......
خدايا بهم كمك كن تا بتونم بفهمم ، يادبگيرم ، صبور باشم ، دوستاي خوبي داشته باشم كه دوستيشون يكطرفه و به نفع خودشون نباشه.
خدايا بهم كمك كن تا بتونم دوست بدارم ، دوست داشته بشم ؛ سالم زندگي كنم و همه را شاد كنم.
خدايا بهم كمك كن تا اينبار طعم تلخ جدايي ، سرزنش و بي وفايي را نچشم.
در يك كلام خدايا بهم كمك كن تا بنده فرمان برداري بشم .
بي احساس ، كاملا دل شكسته و شاكي از روزگار، شاكي از همه كس و همه جا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 17:20  توسط بهنام  | 

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي تا من بر سکوت نگاه تو رازهاي يک عشق
زميني را با خود به عرش خداوند ببرم
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي
که اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي کردي همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش
رنج کشيده اي و سال ها برايش گريسته اي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم ...دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد
کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم و مرا از اين عذاب رها مي کردي
اي کاش تمام اينها را مي دانستي
دوستت دارم
دوست داشتن همیشه گفتن نیست
گاه سکوت است و گاه نگاه
و این درد مشترک من و توست
که گاهی نمی توانیم در چشم هم نیز نگاه کنیم
دوستت دارم
تنها ترین فکر تنهایی من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 3:19  توسط بهنام  | 

 

admethod admethod admethod admethod admethod admethod